محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

بردیا پسر خاله من

من یک پسر خاله دارم که دو سالی با هم فرق داریم اما خیلی مهربونه اصلا منو و هلیا رو اذیت نمیکنه .. هر چی بخوام بهم میده فقط بعضی وقتها تا میخوام به ماشیناش دست بزنم از جلوم بر میداره آخه یه تعصب خاصی به ماشین هاش داره ... ... خاله ام میگه بردیا جون و عمرش ماشینهاشن .. من و بردیا زیاد با هم همبازی نیسیتم چون من کوشولو هستم و اونم با من حال نمیکنه ... ولی شاید بزرگتر بشیم خیلی بازیها بتونیم با هم داشته باشیم ... چند تا از عکسامونو براتون میزارم ... اینم بردیا پسر خاله خوش تیپه من ... اینم من و  عمو مهدی و بردیا ... عمو مهدی رو هم که  بابای مهربونه بردیاست اینقدر مهربوننننننننننننننننننننه که نگو ... اینم دوباره برد...
26 بهمن 1392

ماجرای من و هلیا (3

من و هلیا با هم یکماه و چهار روز فرق داریم همیشه وقتی کنار هم هستیم اصلا انگار همدیگر و نمی بینیم اصلا کاری به هم نداریم یعنی واسه هم جذاب نیسیتم اما همیشه وقتی ما رو میزارن پهلوی هم تازه به زور همدیگر و نگاه می کنیم ... اماشدید مورد عکاسی دیگران قرار میگیریم این عکسا هم برای هفته گذشته است که دایی علی اینا اومده بودن خونه ما ... اینم هلیا خانم .. اینم بنده هستم آقا ماهان ولی چون از تل هلیا خوشم اومده بود و به لباسم می اومد سرم کردم ولی بازم ماهان خانم نشدم !! این هر دومون کنار هم .. خودت که خیار داری میخوای خیار منو هم بگیری ؟؟؟!! خیار خودتو بخور هلیا جونی من خودم عاشق خیارم عمرا به کسی بدم ... آخی ...
24 بهمن 1392

اولين صدف و بستري شدن در بيمارستان

با تمام نشدن گريه هاي شبانه در هفته سوم مهد كودك رفتن شما و توام شدن با تب هاي شديد غير قابل كنترل مطمئن شدم كه اين تب ها نمي تواند فقط به دليل دندان در آوردن باشد.  دو شب بود كه ما اصلا نخوابيده بوديم و اونقدر تا صبح گريه ميكردي و جيغ ميكشيدي كه منو و بابايي واقعا نمي دونستيم بايد چيكار كنيم و ديگه ربط دادن اين همه گريه و بي تابي به دندون در آوردن شما واقعا غير منطقي بود و اين بود كه روز يكشنبه تولد حضرت محمد كه تعطيل بود به دكترت زنگ زديم و شانس آورديم كه در آن روز در  درمانگاه نارمك بود و گفت تا ساعت 1 بعد از ظهر هست ياسمن و خونه تنها گذاشتيم و من و تو و بابايي راهي شديم تب شما اصلا پائين نمي اومد. صبح كه بلند شديم تو ...
20 بهمن 1392

نشستن و دومین صدف

عزیزه دل مامان شما  شش ماه و بيست و دو روزه بودي اولین بار تونستی حدود سه یا چهار دقیقه بدون کمک بشینی ... اول یاسمن متوجه شد بعدش اونقدر جیغ کشید که منم متوجه شدم نمی دونی چقدر هیجانی شده بودیم به یاسمن میگفتم گوشی رو بیاره ازت عکس بگیرم همش دور خودش می چرخید از خوشحالی و اما پسر گلم  در هشت ماه و سه روزگي بلاخره شما توانستي با همه تلاشهايي كه توي اين مدت ميكردي موفق به نشستن كامل بشي و ديشب براي اولين بار اين اتفاق افتاد... اولش وقتي نشسته بودي فكر كردم شايد خودم نشوندمت و يادم رفته ولي وقتي دوباره خوابوندمت و برگشتم نگاهت كردم ديدم نشستي متوجه شدم كه عزيزه دل مامان خودش ميشينه .. اين بود كه اين بار من از خوشحالي جيغ كشيدم و ياسمن و ص...
19 بهمن 1392

هشت ماهگی

  خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است وجود تو تنها هدیه گران بهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست . . . امروز هشت ماهگي تو فرشته تموم شد و وارد ماه نه شدي و من هروز بیش از پیش به این حقیقت پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . هشت ماهگیت مبارک پسرم شما به علت بیماری که ماه گذشته داشتی اضافه وزن که هیچی کمبود وزن هم داشتی در پایان هشت ماهگی وزن ٧٥٠٠ قد ٥/٦٩ و دور سر ٤٤ بودی امیدوارم اونقدر سلامت و خوب باشی که ماه دیگه جبران این ماهم کرده باشی تقریبا نیم خیز کامل میشی که خودت بشینی ولی اگر هم با کمک بشینی اصلا نه می افتی نه دیگه...
16 بهمن 1392

بدترین حس این روزها

پسر عسلم  هنوز یک هفته ازمهد کودک رفتنت نگذشته بود که  چندین اتفاق افتاده که حسابی دل چرکینم کرده لااقل راجع به این مهد کودکی که میری .. اول از این که شب چهارشنبه گذشته شما خیلی حالت بد بود و تا صبح اشک ریختی هیج جوره نمی تونستم ساکتت کنم آخر سر هم مجبور شدم بهت استامینفون بدم و در نهایت هم فکر کنم هم سرمای بدی خورده بودی هم لثه هات خیلی ملتهب شده بود و اذیت میشدی ولی واقعیتش دلیل قطعی اون همه گریه اون شب و نفهمیدم اونقدر که واقعا گریه های ختنه کردنت و واکسن شش ماهگی هم به گرد پای حال اون شبت نمی رسید جایی که واقعا تصمیم گرفته بودیم ببریمت دکتر که نزدیکهای صبح دیگه با مسکن و با یه عالمه بغض خوابیدی ... شب خیلی بدی بود پسرم امیدوا...
17 دی 1392

هفت ماهگي

هفت ماهگیت مبارک مرد کوچولوی مامان  شما در پایان هفت ماهگی 8 كيلو و قد٦٩ دور سر ٤٤ بودی گل پسرم نه زیاد وزن گرفته بودی نه قدت بلند شده بود ... اشکالی نداره امیدوارم سلامت باشی (اینو نگم چی بگم )  از اشتهات که حسابی شاکی ام ... توی مهد هم اصلا معلوم نیست چی میخوری چی نمیخوری خودم برات سوپ میزارم ولی واقعیتش نمی دونم میگن میخوری فقط اعتماد میکنم که واقعا همین طوره وگرنه غیر از این کاری دیگه ای از دستم بر نمی آد یاد گرفتی که بگی بابا... به بابا حسین زل میزنی و میگی بابا... اول فکر کردم معنی شو نمی دونی ولی واقعا می دونی و می شناسی چون وقتی نیست همش دنبالش میگردی ..عکسشو که می بینی میگی بابا ..  دیگه اینکه سینه خیز میری با...
16 دی 1392
1